کافه ی تنهایی من

بسترم,صدف خالیه یک تنهاییست و تو چون مرواریدی, گردن اویز دگرانی

به گل های یاس که نگاه میکنی


انگاری دارن فکر میکنن


یه تفکر سپید


یه سکوت پربار دارن


خیلی نازک هستن


ظریف و کوچیک اما


وقتی میخوای از شاخه جداشون کنی


عطرشونو از هیچ کس دریغ ندارن


حتی توی خونه های قدیمی و کاهگلی هم


باز میشن

خیلی بی ادعا و کم توقع و در عین حال خیلی بزرگ و زیبا هستن

درست مثل تو


از تو و به یاد تو مینویسم

امشب از تو مینویسم


از تو و قلب رعوفت


از قشنگی محبت


از دو چشمون کبودت


از تو که تو این غریبی


آشنای مهربونی


وای که چشمات پره حرفه
با زبون بی زبونی

امشب از ستاره گفتم
پر نور شد شب تارم


حیفم اومد که به یادت
گلی تو باغچه نکارم


تو خودت یه پارچه مهری
توی آسمون برفیم


قربونت بشه الهی
دل تنهای دو حرفیم


امشب از تو مینویسم
گل یاس مهربونم


که اگه یه روز نباشی
مثل یه برگ خزونم

از تو که نور امیدی
توی این شبای تاریک

منو تا خدا کشوندی
توی این جاده ی باریک

امشب از تو مینوسم
ای مسافر غریبه

که خدا تو قلب خستم
مهری از تو آفریده


که خدا تو قلب خستم

جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 0:49 پروانه| |

در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم...

در "دلم" دلتنگی ام را...
در "سکوتم" حرف های نگفته ام را...
در "لبخندم" غصه هایم را...
دل من...
چه خردساااااال است !!!
ساده می نگرد !
ساده می خندد !
ساده می پوشد !
دل من...
از تبار دیوارهای کاهگلی است!!!
ساده می افتد !
ساده می شکند !
ساده می میرد !

  

شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 19:30 پروانه| |

دلم گرفته...

به بن بست خوردم..............

اونم که رفت مشهد!

اعصابم بهم ریخته

دیگه خستم کرده حتی دیگه نمیخوام بهش فکر کنم

دلم نمیخواد ببینمش

چندروز دیگه میشه۳ماه که ندیدمش

بهتر.....

اگه حسی بین مابود اینطوری نمیشد که۳ماه۳ماه همدیگه رو نبینیم وعین خیالمون هم نباشه

تازه ارزومون هم باشه که طول بکشه...

ازبس تو منو عذاب میدی و من دوستت دارم جفتمون خسته شدیم

چه رابطه ی مزخرفی...

حتی دوس ندارم ازت انتقام بگیرم چون اونم رمق میخواد که مندیگه ندارم

جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 13:8 پروانه| |

دلم کسی را میخواهد،کسی که از جنس خودم باشد…

 

دلش شیشه ای…گونه هایش بارانی…دستانش کمی سرد…

 

نگاهش ستاره باران باشد… دلم یک ساده دل می خواهد…!!! بیاید با هم برویم…نمیخواهم فرهاد
 
 
 باشد،کوه بتراشد… نمیخواهم مجنون باشد،سر به بیابان بگذارد… میخواهم گاهی دردم را درمان
 
 باشد… شاهزاده سوار بر اسب سفید نمیخواهم…!!! غریب آشنایی میخواهم بیاید با پای پیاده…
 
 قلبش
 
 در دستش باشد..چشمانش پر از باران باشد… کلبه کوچک را دوست دارم…اگر این کلبه در قلب او
 
 باشد…

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 14:59 پروانه| |

                                                         من عاشقانه دوستش دارم

                                                     

                                                       و او عاقلانه طردم می کند

                                   

                                 منطق او، حتی از حماقت من هم احمقانه تر است                  

                      

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 13:48 پروانه| |

یه سری شدیدا به عینک نیاز دارن ،


 واسه اینکه گوشامونو خیلی دراز میبینن !


 

درد مـــــن کسی بــــو د

 

 


 کــه بــه مــن اشکــ ! هدیـــه میــــداد و بــه دیگــــران

 

چشمــــــــکــ ـ ـ

 

ـــ !‬

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 22:27 پروانه| |

خوب شناختمت........

کی بود میگفت من از پول بدم میاد......

خیلی تابلویی

فقط بایه اهن پاره خودتو گم کردی

که حتی سلام هم یادت رفت............

حالا مطمئنی از پول بدت میاد؟

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 16:36 پروانه| |

نمیدونم چرا هنوز اینجا میام؟

توکه۹ اردیبهشت اب پاکی رو ریختی به دستم.....

من خیلی فکر کردم شما مثل خواهر من هستین!!!!!!!!!!!!!

بزرگترین اشتباه زندگیم بودی...............................

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 16:30 پروانه| |

یه روز دیگه اومد و رفت ومن و تو بازم مث همیشه سکوت کردیم

باور کن نمیتونم...

به یه عاشق فحشم بدن براش لذت بخشه...

نمیتونم مهربونی های تو رو پای این بزارم که به من ترحم میکنی یا از روی احترامه

حتی وقتی بهم سلام میکنی میرم تو رویا و هپروت...

یه عالمه قصر های طلایی میسازم...

با یه شاهزاده شبیه تو که میاد منو توی بغلش میگیره

برام قصه میگه موهامو ناز میکنه تا بخوابم...

من...

پروانه...

اعتراف میکنم که دوستت دارم

تاوان هرچه میخواهد باشد...

باشد...

مرا چه باک...؟

از بی عشقی که بدتر نیست...

ولی قضیه فقط تا اینجاش  به ظاهر قشنگه...

تو منو دوست ن...ند..ا...ندار...ی

امضاـپروانه

 

یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 21:11 پروانه| |

درست روز ۲۸  دیماه ۴روز بعداز تولدم اومدم بهت بگم دوستت دارم تو قبل از حرف زدن من

گفتی منو مث بقیه میبینی...

اب پاکی رو ریختی روی دستم و انتظار داشتی بعداز اون بمیرم ولی میبینی هنوزم سعی میکنم

محکم باشم هنوزم به خودم میگم دوستم داری در صورتی که هزاران دلیل دارم که دوسم نداری

ولی یه دون دلیل توی این دنیا نیست که بگه منو میخوای...

از ادمایی مث تو نفرت دارم من دارم از بی مهری تو دیوونه میشم

باورت میشه واسم شده عقده

مث عقده ای ها حاضرم قید همه رو بخاطر تو بزنم منکه واسه هیشکی جز خودم اهمیت قائل نبودم

اونروز اینقدر منت لطفهایی که مثلا در حق من داشتی را تو سرم کوبیدی

اخه مگه میشه یه ادم اینقدر ظالم باشه

کسی که خیلی دوسش داشتم بیشترین ازار رو توی دنیا در حق من روا داشت

امضا-پروانه

دوشنبه نهم بهمن 1391 22:12 پروانه| |

فکر میکردم نبینمت میمیرم...

ولی وقتی بعد از سه ماه اومدم مشهد ودیدمت انگار نه انگارم...

میدونی دیگه نمیدونم چه حسی بهت دارم

انقدر سوزوندیم که بی حس شدم

دیگه مهم نیستی...

سه ماه واسم مثل برق وباد گذشت.

حتی حالاهم که نمیدونم کجایی مهم نیست!

فقط...

دیگه طرف من نیا!

همونقدر که داغونم کردی واسه یه عمر بسه

فکرشم نمیکردم بعد از۲۰سال به خاطر یه قدر نشناس غرورمو زیر پام بزارم

البته مهم نیست

فکر میکنم یه تنبیه بودی واسه ی گناهام

 

شنبه بیست و پنجم آذر 1391 18:22 پروانه| |

اِلتِمــــــــاس مــــــالِ دیـــــــروز بــــود

مـــــــالِ وَقتـــــــی بـــود ڪــــﮧ ســـــــاده بودم

اِمــــــــروز میــــــخــــوای بـــِــری ؟؟؟

هیــــــــــــــس !!!


فَقَطــ ” خــُـــداحــــــــــافِظـــ …

.

برای دوست داشتن فقط کمی وقت لازمه ، اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافیه . . . !
.
.

شنبه بیست و پنجم آذر 1391 18:15 پروانه| |

امشب یه فیلمی میدیدم که توی اون فیلم پسره از داروندارش به خاطر دختره گذشت...

منم از غرورم واسه تو گذشتم...

ولی انگاری تو همین رو میخواستی..

خرد شدن من..

گاهی اوقات اینقدر ازت دلگیر میشم...

دقیقا مثل الان...

خیلی ازت دلخورم وتا اخر عمرم نمیبخشمت...

ودقیقا تو همین دلخوری وشکستن منو میخواستی..

شنبه بیست و پنجم آذر 1391 17:39 پروانه| |

کــ آش...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 0:51 پروانه| |

دقیقا۷مهر بارو بندیلت روبستی رفتی...

منم از یه هفته قبلش ندیدمت...

امروزم که۱۹ابان...

انقدر قشنگ به شعر

از دل برود همان که از دیده رود رسیدم که انگار خودم بودم که این شعرو گفته...

ولی جالب اینجاس...

که من برای تو درحد همان دیده بودم پای من به دلت برای یه لحظه هم باز نشد

این چند روزه از احساس واقعی خودم نسبت به تو بی خبرم

ولی اینو میدونم که اگر یه لحظه برات اهمیت داشتم یه تماس کوچیک میگرفتی!

به هربهانه ای که بود...

فقط لطف کن!!!!!!!!!!!!!

دیگه تو خوابم پا نزار

جمعه نوزدهم آبان 1391 18:5 پروانه| |

خدایا...

چطور باور کنم دوستم نداره؟

کمکم کن!!!!!!!!!!!!

دوشنبه هشتم آبان 1391 19:14 پروانه|

خدایا........

دلم براش تنگ شده...

اخه دوماه خیلی زیاده

من دیوونه میشم حالم اصلا خوب نیست دلم میخواد گریه کنم...

اخه کی میاد؟

چرا بامن اینجوری میکنه؟

من طاقت این پاییز دلگیررو ندارم...

دارم دق میکنم

دوریش سخته...

پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 20:1 پروانه| |

نمیدونم...چراااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اس ام اس منو جوای نمیدی؟

توکه فهمیدی دستت دارم!

یعنی دوستم نداری؟

اگر دوستم داشتی...

جوابمو میدادی....نه؟

پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 19:50 پروانه| |

نمیدونم چی شد...

ولی من گفتم دوستت دارم...

هنوز تو شوکم!!!!!!!

اخه منکه اصلا اهل این حرفا نیستم..

ای عشق..............

امان از عشق!!!!!!!

ولی تو جواب اس ام اس منو ندادی.............

فک نکنم اونقدر منو بخوای که واست مهم باشه.

حالا خداکنه همه چیز بدتر ازقبل نشه

ولی من فقط خواستم مدیون دلم نباشم

یکشنبه نهم مهر 1391 21:10 پروانه|

میشینی روبه روی من بااون دختره خوش وبش میکنی...

فک میکنی سوزوندن من هنره؟

موندم حالا با اون اس ام اسی که بهت دادم چیکار کنم؟

توهم اینقدر ریلکسی یه جواب خشک وخالی ندادی..!!!!!!!!!!!!!!!!

این کیه که من دوستش دارم؟

جمعه هفتم مهر 1391 19:25 پروانه| |

حرفـ زیادهـ

ولیـ همشونـ رو تو بغضـ خلاصهـ میکنمـ

خیلیـ

داغونمـ کردیـ

اینهاییـ کهـ اینجا مینویسمـ

شعر نیستـ

حرفـآیـ دلمهـ

خفهـ میشمـ

پنجشنبه دوم شهریور 1391 22:24 پروانه| |

یکیـ میگفت هرموقع باهاش میری بیرون...

دخترا مشت مشت بهت شماره میدن....................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مبارکه.!

مبارک باشه..

یکی یکی هنراتو بهم نشون میدی...

ولی من محکم تر ازین حرفام...

 

چقدر خوش خیال بودم که فکر میکردم تو بابقیه فرق داری

جلو من میگی میری دور دوری

باشه عیبی نداره........

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 16:19 پروانه| |

برایـ بودنِـ بـا تو غرورمـ پایمالـ شد


تو همـ اندکیـ احساسـ بگذار


مساویـ کهــ نمیـ شویمـ


حداقلـ بهـ منـ نزدیکـ شو

همهـ یـ پلـ هایـ پشتـ سرمـ را خراب کردمـ ؛ از عمد . . .


راهـ اشتباهـ را نباید برگشتـ . . . !

شنبه بیست و یکم مرداد 1391 2:30 پروانه| |

خوش بہ حال آسموטּ ڪہ هر وقت دلش بگيره بے بہونہ مے باره ...

بہ ڪسے توجہ نمے ڪنہ ...

از ڪسے خجالت نمے ڪشہ...

مے باره و مے باره و...

اينقدر مے باره تا آبے شہ ... ‌

آفتابے شہ ...!!!

ڪاش...

ڪاش مے شد مثل آسموטּ بود...

ڪاش مے شد وقتے دلت گرفت اونقدر ببارے تا بالاخره آفتابے شے...

بعدش هم انگار نہ انگار ڪہ بارشے بوده

 

دستهایمـ اینـ روزهـا بویـ حـافظـ میدهند …


فـالـ کهـ میزنمـ ، کنعانمـ بدجـــــور یوسفشـ را میـخواهد …

جمعه بیستم مرداد 1391 17:19 پروانه|

چــ ـ ـقدر بـ ـده کهـ مآ ادمـ ـآ بهـ خاطـر پـولـ لعنتیـ از همـ جـ دا میشیمـ
جمعه سیزدهم مرداد 1391 0:35 پروانه|

محـــکم تر از آنم که برای تنــها نــبودنم


آنچه را که اســـمش را غــرور گذاشته ام


برایت بــه زمیـــن بکوبــم

 

 

 

 

چگونه ميتوان به تاول هاي پا گفت تمام مسير طي شده اشتباه بود ؟؟؟؟

سه شنبه دهم مرداد 1391 2:1 پروانه|

الان دیگه وقت اون رسیده در اینجارو تخته کنم..

برم پی زندگیم...

برم دنبال واقعیتها

نه رویای با تو بودن..

اینجا به عنوان یه فصل از زندگیم بود که دیگه تموم شد...

توهم واسم تموم شدی

اگرم بیام دیگه از رویای با تو بودن نمینویسم...

از دل سوختم مینویسم

فصل رویاهای کافه ی من تموم شد

 

دوشنبه نهم مرداد 1391 22:35 پروانه|

ده دقیقه مونده به اذان...

امروز بازم من.

 بازمـ تو...

افطار میکنمـ بیـ تو

افطار میکنیـ بیـ منـ

دارم اواز خوشـ ربنا رو گوشـ میدمـ

افطار میکنمـ بهـ یاد تو...

ولیـ تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

منـ دیگهـ انتظار ندارمـ ازتــــ که بهـ یادمـ باشیـ

عادتــــــــــــــ کردمـ

سحر همشـ دعا میکردمـ

خوابت نبردهـ باشهـ گشنهـ بمونیـ

یکشنبه هشتم مرداد 1391 20:27 پروانه|

بـــــه چــــه میـــخنــــــــدی تـــــو ؟



بــــه نـگـاهـــــم کــــه مـسـتـــــــانــــه تـــو را بــاور کــــرد


یــا بـــه افـســـــــــونـگــــری چـشـــــمـانت



کــه مـــرا ســـوخت و خــاکـسـتـــــر کــــرد ؟


خـنــــده دار است ، بـخـنـــــــد !!



 

یکشنبه هشتم مرداد 1391 13:2 پروانه|

سلامتیـ اوناییـ کهـ از هر انگشتشونـ یه هنر میریزهـ…

میرنجوننـ…


میسوزوننـ…


میشکوننـ…


له میکننـ…


نابود میکننـ…

.. و ..

سلامتیـ اوناییـ کهـ جز دوسـ داشتنـ اینـ موجوداتـ هنرمند باهمهـ وجودشونـ هیچـ هنر

دیگهـ ای ندارن.…

شنبه هفتم مرداد 1391 18:51 پروانه|

Design: ♀ali-hadis♂